امروز همدیگر را دیدیم. نمیدانم برای بار چندم. مستطاب نجف دریابندی را برایم خریده بود. از دور که دیدمش، سعی داشت مشمای بزرگ کتاب را قایم کند، بامزه بود. همراه شدیم. تصمیم گرفتیم اول برویم نماز بخوانیم. آرام کنار هم قدم زدیم. آرام قدم زدن را از او یادگرفته ام. مدام میخواست دست هایم را بگیرد. من هم دست هایش را میخواستم اما میگویند نیم فاصله هایند که جاذبه ها را میسازند. رفتیم در یک مسجد قدیمی، جایی شبیه الف بورخس را نشانم داد. میگفت شبیه همان زیرپله جادویی ست، جایی که گمان میکنی همه زمان در همهی ابعاد جهان در آن نشسته است. در حیاط مسجد درباره برادرش برایم گفت با یک شور پاکیزهی کودکانه. فهمیدم که یک بعد از درونش صرفا در مراوده با برادرش نمود پیدا میکند. گفت که برادرش کپی برابر اصل اوست. عکسش را نشانم داد و آنقدر از رفاقتشان برایم گفت که حتی من هم دلتنگ او شدم. رفتم داخل مسجد بعد نماز، گریه ام گرفت. اشک ریختم و شکر کردم. بعد در صحن مسجد آرام کنار گوشش گفتم که دوستش دارم. دلم خواست آن فضای روحانی زمزمهی دوستت دارم مرا بشنود. مردی کنار پیاده رو دسته های نرگس میفروخت از دور او را دید و دوید سمتش. "کدومو دوست داری؟" و اینچنین بود که نرگس ها ما را بوییدند و ما از خود مست شدیم.. .
- ۱ نظر
- ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۲۱