ایگلو

سلام خوش آمدید

امروز همدیگر را دیدیم. نمیدانم برای بار چندم. مستطاب نجف دریابندی را برایم خریده بود. از دور که دیدمش، سعی داشت مشمای بزرگ کتاب را قایم کند، بامزه بود. همراه شدیم. تصمیم گرفتیم اول برویم نماز بخوانیم. آرام کنار هم قدم زدیم. آرام قدم زدن را از او یادگرفته ام. مدام میخواست دست هایم را بگیرد. من هم دست هایش را میخواستم اما میگویند نیم فاصله هایند که جاذبه ها را میسازند. رفتیم در یک مسجد قدیمی، جایی شبیه الف بورخس را نشانم داد. میگفت شبیه همان زیرپله جادویی ست، جایی که گمان میکنی همه زمان در همه‌ی ابعاد جهان در آن نشسته است. در حیاط مسجد درباره برادرش برایم گفت با یک شور پاکیزه‌ی کودکانه. فهمیدم که یک بعد از درونش صرفا در مراوده با برادرش نمود پیدا میکند. گفت که برادرش کپی برابر اصل اوست. عکسش را نشانم داد و آنقدر از رفاقتشان برایم گفت که حتی من هم دلتنگ او شدم. رفتم داخل مسجد بعد نماز، گریه ام گرفت. اشک ریختم و شکر کردم‌. بعد در صحن مسجد آرام کنار گوشش گفتم که دوستش دارم. دلم خواست آن فضای روحانی زمزمه‌ی دوستت دارم مرا بشنود. مردی کنار پیاده رو دسته های نرگس میفروخت از دور او را دید و دوید سمتش. "کدومو دوست داری؟" و اینچنین بود که نرگس ها ما را بوییدند و ما از خود مست شدیم.. .

  • P a k u .

توی خوابگاهم. گوشه تخت خزیده‌ام. هم اتاقی هام دوتاشون خوابن یکی‌شون هم رفته سالن مطالعه درس بخونه. امروز ظهر برای اولین بار چهارتایی کف اتاق ناهار خوردیم. من از جوجه های سلف خوشم نمی اومد ولی خوب گذشت شاید اینکه جعفری هم خوردیم بی تاثیر نبود.

فردا دومین امتحانمه. اولی به لطف خدا به خوبی گذشت. چهارتا امتحان دیگه مونده. و ترم سه ارشد تموم میشه. هرچقدر جلو میریم امتحانای پیش روم سخت تر میشن‌ البته سخت تر نه، قدری زیادتر و نیاز به تلاش بیشتر. امتحان فردا ۱۲۷ تا اسلاید انگلیسیه‌. تقریبا ۱۰۰ تاشو یک بار خوندم. بقیه ش رو امیدوارم ایشالا تا شب بخونم که فردا صبح مرور کنم. خیلی وقته دلم میخواد ورزش کنم ولی نمیدونم چرا هنوز نمودش توی روزهام پیدا نشده. دلم میخواد ده کیلو وزن کم کنم. و بیشتر از اون مایلم قدری سالم تر زندگی کنم. موقع امتحانا همه ایده های جهان به سراغت میان. همین امروز یه کتاب از کتابخونه گرفتم به نام ذهن ذن؛ ذهن آغازگر. علل الظاهر و با یک نگاه اجمالی نظرمو جلب کرد حالا اینکه واقعا چطوریه هنوز نمیدونم. دیگه، عارضم به خدمتتون که متاسفانه بلاگفا وصل نشده هنوز ولی از اینکه بیان قدری مثل گذشته ها شلوغ شده خوشحالم.

دلم میخواد تا شب امتحانمو تموم کنم، کمی کتاب بخونم، قدم بزنم و جای شام میوه بخورم. عرق کاسنی رو فراموش نکنم و به سه چیز غیر ممکن فکر کنم. مثلا اینکه فردا صبح بیدار شم و ببینم از شکاف نداشته‌ی دیوار بغل دستم، یک دسته شبدر چهار برگ زده بیرون.

  • P a k u .

کمی حس تهوع و سرگیجه. لامپ رو خاموش کردم نشستم گوشه تخت. به گریه افتادم. گریه های عمیقی که نمیفهمیدم چرا. میم آمد بالای سرم هی میپرسید باز چیشده. فکر میکنه افسرده ای چیزی شدم. ولی فکر نمیکنم این باشه. فقط به نظر شاید بی دلیل از اعماق جانم به گریه افتادم. 

  • P a k u .

پژواک سلام در لوکیشن فیلم into the wild. نگاه بی تفاوت کلاغ ها. مکیدن شبنم گلسنگ‌ها. حافظه‌ی لعنتی. ماهی های لاانگشتی. جاروی قرمز. زنخدانِ اغوا. چشم بند جنوبی‌ها. پاهای قندیل بسته. صدای بی رحمانه‌ی موتورها. توریه‌ی عقاب‌ها. تمایل بی دلیل به نوشتن. گمان دوست داشتن. لا به لای خلال ها. صاعقه‌ی واپسین. رنگین کمان تنهایان. شکوفه‌های سنجد. خنکای آب روان. تشنگی بی پایان. 

  • P a k u .